تا بیش دلم خراب داری
دل بیش کند ز جانسپاری
در این شعر، شاعر از عشق و شور و حال دلش میگوید. او بیان میکند که دلش به خاطر معشوق خراب و بیقرار است و به خاطر او به هر نوع فراق و غم تن داده است. شاعر به عشق خود افتخار میکند و میگوید که حتی کوچکترین رنجی هم نمیتواند از عشقش کم کند. در پایان، او آرزو میکند که عمر باقیاش را در کنار معشوق بگذراند و به نوعی خود را تحت تاثیر بزرگترین عشقش معرفی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا بیش دلم خراب داری
دل بیش کند ز جانسپاری
ای کار مرا به دولت تو
افتاد قرار بیقراری
دل خوش کردم چنین که دانی
تن دردادم چنان که داری
یک ناخن کم نمیکنی جور
تا خون دلم به ناخن آری
جان کاهی و اندهان فزایی
سیبی به دو کرده روزگاری
آوازه فراخ شد به عالم
درگاه تو را به تنگ باری
هر لحظه کشی ز صف عشاق
چندان که به دست چپ شماری
این باقی عمر با تو باشم
کز عمر گذشته یادگاری
خاک در تو رساند آخر
خاقانی را به تاجداری