یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینی
دلت بگرفت در خانه برون آ تا جهان بینی
این شعر به بیان زوال و مرگ انسانها و عدم ماندگاری زندگی میپردازد. شاعر در دعوت به تفکر در باره طبیعت و سرانجام انسانها میگوید که حتی پادشاهان و امرا که در زندگی با شکوهی زندگی میکردند، در مرگ به کلاغهای مراقب گورها تبدیل میشوند. او به گورستانها و یادآوری دوستان و عزیزان اشاره میکند و به مضمون هستی و نیستی، زندگی و مرگ میپردازد. در نهایت، شاعر به بیثباتی و فانی بودن این دنیا اشاره میکند و به مخاطب یادآوری میکند که هیچ چیز دائمی نیست و باید به حقیقت زندگی توجه کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینی
دلت بگرفت در خانه برون آ تا جهان بینی
چو رفتی سوی بستانها یکی بگذر به گورستان
که گورستان همی گوید بیا تا دوستان بینی
بسی بادام چشمانند به دام مرغ حیرانند
بسا پسته دهانان را تو بربسته دهان بینی
امیری را که بر قصرش هزاران پاسبان بودند
تو اکنون بر سر گورش کلاغی پاسبان بینی
سر تابوت شاهان را اگر در گور بگشایند
فتاده در یکی کنجی دو پاره استخوان بینی
احد گویان صمد جویان همه زیر زمین رفتند
تو مهرویان مهوش را در این خاک گران بینی
چه دل بندی در این دنیا ایا خاقانی خاکی
که تا بر هم نهی دیده نه این بینی نه آن بینی