ای دل ای دل هلاک تن کردی
بس کن ای دل که کار من کردی
در این شعر، شاعر با نالههای دلش صحبت میکند و از دردها و رنجهایی که تجربه کرده میگوید. او به حسرت و غم عشق اشاره دارد و به بازیهای شبانه و تلاش برای رسیدن به نور و حقیقت میپردازد. او با تشبیههای مختلف، وضعیت خود را توصیف میکند؛ از جمله به مرغی که آتش به جان خود میآورد و از بلایای زندگی فرار نمیکند. در نهایت، شاعر به سخن و اهمیت آن در زندگی اشاره میکند و میگوید که تکیهاش تنها بر سخن است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل ای دل هلاک تن کردی
بس کن ای دل که کار من کردی
سر من زان جهان همی آید
که ره جان به پای تن کردی
از سگان کی به زهرهٔ شیر
که شکار آهوی ختن کردی
شب مهتاب چون به سر بازی
قصد خورشید غمزه زن کردی
در شبستان آفتاب شدی
آه من آسمان شکن کردی
گر سلیمان نهای به دیودلی
در پری خانه چون وطن کردی
لاجرم بهر یک شبه طربت
برگ صد سالم از حزن کردی
توئی آن مرغ کآتش آوردی
خود به خود قصد سوختن کردی
تیشه در بیشهٔ بلا بردی
هر سر شاخ بابزن کردی
دانهٔ دست پایدام تو گشت
از که نالی که خویشتن کردی
ای چو زنبور کلبهٔ قصاب
که سر اندر سر دهن کردی
سخن اندر زر است خاقانی
تو همه تکیه بر سخن کردی