زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمی
خود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمی
این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر در مواجهه با سختیها و ناامیدیهای زندگی است. شاعر از تنگناهای وحشتزا و گرفتاریهای خود سخن میگوید و آرزو میکند که فرصت فرار از این وضع را پیدا کند. او از محدودیتهای زندگی و دلتنگیهایش میگوید و به خداوند مینگرد تا اگر کمکش کند، بتواند مشکلاتش را یکی یکی حل کند. شاعر به دنبال آرامش و سعادتی است که در زندگیاش وجود ندارد و به شدت آرزو میکند که مثل دیگران خوشحال و آسوده باشد. در نهایت، حسرت و درد ناشی از شرایط ناگوارش، او را به ناامیدی و یأس میکشاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زین تنگنایِ وَحْشَت اگر باز رَسْتمی
خود را به آستانِ عَدَم باز بَسْتَمی
گر راه بُرْدَمی سویِ این خیمهٔ کبود
آنگه نِشَسْتَمی که طنابش گُسَسْتَمی
ور دستِ من، به چرخ رسیدی چنان که آه
بند و طلسمِ او، همه درهم شِکَسْتَمی
گر ناوَکِ سَحَرْگَهِ من، کارگر شُدی
شَک نیستی که گُردهٔ گردون بِخَسْتَمی
این کارهایِ من که گره در گره شدهست
بُگْشادَمی یکایک اگر چیرهدستمی
جُسْتَم میانِ خَلْق، سَلامَت نیافتم
ور بوی بُرْدَمی به کران، چون نِشَسْتَمی؟
امروز، شوخچَشْمان، آسودهخاطِرند
من شوخچَشْم نیستم، ای کاش هستمی
از آسمان بیافتمی هر سعادتی
گر زین نُحوسخانهٔ شروان بِجَسْتَمی
خاییدهٔ دهانِ جهانم چو نیشکر
ای کاش نیشکر نِیَمی من کَبَسْتَمی
خاقانیِ گُهَرسُخَنَم ور نَبودَمی
از جورهایِ بَدگُهران باز رَسْتَمی