از زلف هر کجا گرهی برگشادهای
بر هر دلی هزار گره برنهادهای
این شعر از شاعر به توصیف مشکلات و دردهای عشق میپردازد. شاعر میگوید که با یک نگاه یا حرکتی ساده، دلها را به درد آورده و دلهای زیادی را به غم و غصه انداخته است. او به معشوقهاش میگوید که در دل او از کمان غمزگی تیر میزند و جانش را به درد میآورد. شاعر میگوید که در این دنیا هر چیزی با نیکی و زیبایی همراه است، جز وفا و مهری که او از آنها بیبهره مانده است. او همچنین به معشوقهاش یادآوری میکند که برای او جفا و آسیب نرساندن کارش نیست و او خود از آغاز زندگیش به این کارها عادت کرده است. در انتهای شعر، شاعر به غمگینی و دردش اشاره میکند و از این که خاقانی (شاعر دیگر) از مشکلات به او پناه برده، ولی او را به دست دشمن داده است، ابراز ناامیدی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از زلف هر کجا گرهی برگشادهای
بر هر دلی هزار گره برنهادهای
در روی من ز غمزه کمانها کشیدهای
بر جان من ز طره کمینها گشادهای
بر هرچه در زمانه سواری به نیکوئی
الا بر وفا و مهر کز این دو پیادهای
گفتی جفا نه کار من است ای سلیم دل
تو خود ز مادر از پی این کار زادهای
دیدی که دل چگونه ز من درربودهای
پنداشتی که بر سر گنج اوفتادهای
گفتی که روز سختی فریاد تو رسم
سخت است کار بهر چه روز ایستادهای
خاقانی از جهان به پناه تو درگریخت
او را به دست خصم چرا باز دادهای