بستهٔ زلف اوست دل، ای دل از آن کیست او
خستهٔ چشم اوست جان، مرهم جان کیست او
این شعر درباره عشق و دلدادگی عمیق speaker به معشوق اوست. شاعر از دل و جان خود میگوید که به زلف و چشم معشوقش وابسته است و او را مرهم دردهای خود میداند. در توصیف معشوق، او را همچون مسیح واقعی معرفی میکند که دردها را میشناسد. شاعر به شدت به عشق خود گرفتار است و در جستجوی نشانهها و نشانههایی از معشوقش است. او همچنین به تنهایی و غم خود اشاره دارد و در نهایت به این نکته میرسد که هر کس نظری متفاوت به عشق دارد، اما او تنها به عشق معشوقش توجه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بستهٔ زلف اوست دل، ای دل از آن کیست او
خستهٔ چشم اوست جان، مرهم جان کیست او
شهری دل در آستین، بر درش آستان نشین
اینت مسیح راستین درد نشان کیست او
شیفتگان یکان یکان مست لبش زمان زمان
او رود از نهان نهان گنج روان کیست او
کشت مرا دلش به کین هست لبش گوا بر این
خامشی گواه بین غنچه دهان کیست او
خلق چنان برند ظن کوست به جمله زان من
من شده مست این سخن تا خود از آن کیست او
سینهٔ خاقانی و غم، تا نزند ز وصل دم
دعوی عشق و وصل هم، تا ز سگان کیست او