چه کردهام بجای تو که نیستم سزای تو
نه از هوای دلبران بری شدم برای تو
شاعر در این شعر به احساسات درونی و نارضایتی خود از جدایی و درد جدایی از معشوقش میپردازد. او از رنجهای ناشی از عشق و جفای معشوق سخن میگوید و از او میخواهد که به وضع او توجه کند. همچنین به زیبایی معشوق و تاثیر آن بر دل و جانش اشاره میکند و تأکید میکند که با وجود جفاها، محبت او در دلش باقی مانده است. در نهایت، شاعر خود را در درد و اندوه عشق غرق میبیند و به یادآوری جمال و مهربانی معشوق مشغول است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه کردهام بجای تو که نیستم سزای تو
نه از هوای دلبران بری شدم برای تو
مده به خود رضای آن که بد کنی به جای آن
که با تو داشت رای آن که نگذرد ز رای تو
دل من از جفای خود مَمال زیر پای خود
که بد کنی به جای خود که اندر اوست جای تو
مکن خراب سینهام، که من نه مرد کینهام
ز مهر تو بری نهام، به جان کشم جفای تو
مرا دلیست پر ز خون، به بندِ زلف تو درون
پناه میبرم کنون به لعل جانفزای تو
مرا ز دل خبر رسد، ز راحتم اثر رسد
سحرگهی که دررسد نسیم دلگشای تو
رخ و سرشک من نگر که کردهای چو سیم و زر
تبارک اللَّه ای پسر قویست کیمیای تو
نه افضلم تو خواندهای، به بزم خود نشاندهای
کنون ز پیش راندهای، تو دانی و خدای تو