شد آبروی عاشقان از خوی آتشناک تو
بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق و جدایی سخن میگوید. او به یار خود که به شدت به او عشق میورزد، اشاره میکند و از تأثیرات منفی رفتارهایش بر عاشقان و دلهای بیقرار سخن میگوید. شاعر احساس میکند که عشقش او را دچار عذاب کرده و زندگیاش را به شب و غم تبدیل کرده است. او به مشکلات و دردسرهای عشق اشاره میکند و در نهایت ناله میکند که حتی در میان دیگران نیز تنهاست و دلش را به زخمی خونین تشبیه میکند. او به دنبال آرامش و التیام دردهایش است و از یار میخواهد تا او را به حال خود رها نکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شد آبروی عاشقان از خوی آتشناک تو
بنشین و بنشان باد خویش ای جان عاشق خاک تو
بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن
کز بس شکار آویختن فرسوده شد فتراک تو
ای قدر ایمان کم شده زان زلف سر در هم شده
وی قد خوبان خم شده پیش قد چالاک تو
بردی دل من ناگهان کردی به زلف اندر نهان
روزی نگفتی کای فلان اینک دل غمناک تو
ای اسب هجر انگیخته نوشم به زهر آمیخته
روزم به شب بگریخته زان غمزهٔ بیباک تو
مرغان و ماهی در وطن آسودهاند الا که من
بر من جهانی مرد و زن بخشودهاند الا که تو
دل گم شد از من بیسبب برکن چراغ و دل طلب
چون یافتی بگشای لب کاینک دل صد چاک تو
دل خستگان را بیطلب تریاکها بخشی ز لب
محروم چون ماند ای عجب خاقانی از تریاک تو