تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من
با تو ننشینم به کام خویشتن بیخویشتن
این شعر حاکی از longing و عشق عمیق شاعر به معشوق است. شاعر میخواهد از خود بگذرد و به یکدلی با معشوق دست یابد. او در تلاش است تا خود را از تعلقات دنیوی رها کند و به وحدت با معشوق برسد. شاعر احساس میکند که زندگیاش تحت تأثیر این عشق قرار دارد و به نوعی دچار فنا و مرگ معنوی است. او به جستجوی معنای زندگی و راهیابی به معشوق ادامه میدهد و آرزو دارد که در نهایت به وصال برسد. همچنین، او از ناکامی و محدودیتهای خود سخن میگوید و به قدرت معشوق برای رهاییاش اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز من
با تو ننشینم به کام خویشتن بیخویشتن
خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنم
تا دوئی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من
باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنا
مرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن
جان فشان و راد زی و راه کوب و مرد باش
تا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن
ای طریق جستجویت همچو خویت بوالعجب
راه من سوی تو چون زلفت دراز و پر شکن
من که چو کژدم ندارم چشم و بیپایم چو مار
چون توانم دید ره یا گام چون دانم زدن
مرغ جان من در این خاکی قفس محبوس توست
هم تو بالَش برگشا و هم تو بندش برشکن
تا اگر پران شود کوی تو سازد آشیان
یا گرش قربان کنی زلف تو باشد بابزن
سالها شد تا دل جانپاش ازرقپوش من
معتکفوار اندر آن زلف سیه دارد وطن
از در تو برنگردم گرچه هر شب تا به روز
پاسبانان بینم آنجا انجمن در انجمن
در ازل بر جان خاقانی نهادی مُهر مِهر
تا ابد بیرخصت خاقان اعظم برمکن