از عشق دوست بین که چه آمد به روی من
کز غم مرا بکشت و نیازرد موی من
این شعر درباره عشق و غم ناشی از آن صحبت میکند. شاعر از درد و رنجی که عشق به محبوبش به او تحمیل کرده، میگوید و اشاره دارد که به خاطر عشق یار، توان صحبت و بیان احساساتش را ندارد. او از کبوتر میخواهد که نامهای به یارش ببرد و از او پاسخ بگیرد. در ادامه، شاعر به درد دلش و آرزوی وصال محبوبش اشاره میکند و به کبوتر هشدار میدهد که در مسیرش به کسی برنخورد و از او مراقبت کند، زیرا حاسدان او را زیر نظر دارند. در نهایت، شاعر به خود و آرزویش اشاره میکند و نشان میدهد که عشق او به محبوبش عمیق و صادقانه است، حتی اگر محبوبش به اندازه نیم جوی هم به او اهمیت ندهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از عشق دوست بین که چه آمد به روی من
کز غم مرا بکشت و نیازرد موی من
از عشق یار روی ندارم که دم زنم
کز عشق روی او چه غم آمد به روی من
باری کبوترا تو ز من نامهای ببر
نزدیک یار و پاسخش آور به سوی من
درد دلم ببین که دلم وصل جوی اوست
آه ای کبوتر از دل سیمرغ جوی من
زنهار تا به برج دگر کس بنگذری
برجت سرای من به و صحرات کوی من
گستاخ برمپر که مبادا که ناگهی
شاهین بود نشانده به راهت عدوی من
بر پای بندمت زر چهره که حاسدان
بیرنگ زر رها نکنندت به بوی من
خاقانی است جوجو در آرزوی او
او خود به نیم جو نکند آرزوی من