ای صبح مرا حدیث آن مه کن
ای باد، مرا ز زلفش آگه کن
در این شعر، شاعر از صبح و باد میخواهد که او را به عشق محبوبش آگاه کنند و از زیباییهای او صحبت کند. او به خورشید میگوید که زبانش را برای بیان عشقش بگشاید و از خوابهای مرتبط با دوست یاد میکند. شاعر از جانش میخواهد که برای رسیدن به محبوب از آن دل بدهد و به سوی او برود. در نهایت، شاعر به نام خاقانی از او میخواهد که داستان عشقش را کوتاه تر کند، زیرا عاشق به وصال محبوب نیاز دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای صبح مرا حدیث آن مه کن
ای باد، مرا ز زلفش آگه کن
ای قرصهٔ آفتاب پیش من
بگشای زبان، قصد آن مه کن
ای خیل خیال دوست هر ساعت
از سبزهٔ جان مرا چراگه کن
ای لاف زده ز عشق و دل داده
جان هم بده و به کوی او ره کن
ای خاقانی دراز شد قصه
جان خواهد یار قصه کوته کن