سوختم چون بوی برناید ز من
وآتش غم روی ننماید ز من
این شعر بیانگر درد و رنج عاشقانهای است که شاعر به خاطر دوری از محبوبش احساس میکند. او میگوید که آتش غم در دلش شعلهور است و بویی از خوشبختی و عشق به مشامش نمیرسد. شاعر تلاش کرده که با آرایش و زیبایی، عشق را جستجو کند، اما نمیتواند به آن دست یابد. او از اشکهایش به عنوان زینتی یاد میکند که مانع آرامش دلش شده است. خیالی از یار در ذهن او باقی مانده، اما بدون او هیچ چیز ممکن نیست. او به حالتی از ناامیدی و سرنوشت محتوم اشاره میکند و در نهایت، از اینکه عمرش به پایان نرسد ابراز نگرانی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سوختم چون بوی برناید ز من
وآتش غم روی ننماید ز من
من ز عشق آراستم بازارها
عشق بازاری نیاراید ز من
تا نیارم زر رخ از لعل اشک
دل ز محنتها نیاساید ز من
ای خیال یار درخورد آمدی
بیتو دانی هیچ نگشاید ز من
گر نگیرم دربرت عذر است از آنک
بوی بیماری همی آید ز من
دست بر سر زآنم از دست اجل
تا کلاه عمر نرباید ز من