از گلستان وصل نسیمی شنیدهام
دامن گرفته بر اثر آن دویدهام
این متن شعری است که شاعر از عشق و وصل به محبوبش صحبت میکند. او از نسیمی سخن میگوید که او را به سوی محبوب کشانده و بدون مع escort به او رسیده است. شاعر احساس میکند که برای رسیدن به محبوب، هر چیزی را رها کرده و حتی جان خود را فدای عشق کرده است. وی از معانی عمیق و زیباییهای عشق سخن میگوید و همچنین به تجربیاتش در عالم عشق و وصال اشاره میکند. شاعر در نهایت، با وجود دردها و زخمها، همچنان به محبت و زیبایی محبوب دل بسته است و میخواهد به دیار او برود، هرچند که از مشکلات و خطرات آن مسیر میترسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از گلستان وصل نسیمی شنیدهام
دامن گرفته بر اثر آن دویدهام
بیبدرقه به کوی وصالش گذشتهام
بیواسطه به حضرت خاصش رسیدهام
اینجا گذاشته پر و بالی که داشته
آنجا که اوست هم به پر او پریدهام
این مرغ آشیان ازل را به تیغ عشق
پیش سرای پردهٔ او سر بریدهام
وین مرکب سرای بقا را به رغم خصم
جل درکشیده پیش در او کشیدهام
گاهی لبش گزیده و گاهی به یاد او
آن می که وعده کرد ز دستش مزیدهام
خود نام من ز خاطر من رفته بود پاک
خاقانی آن زمان ز زبانش شنیدهام
در جمله دیدم آنچه ز عشاق کس ندید
اما دریغ چیست که در خواب دیدهام
گوئی که بر جنیبت وهم از ره خیال
در باغ فضل صدر افاضل چریدهام
والا جمال دین محمد، محمد آنک
از کل کون خدمت او برگزیدهام
جبریلوار باد معانی به فر او
در آستین مریم خاطر دمیدهام
شک نیست کز سلالهٔ نثر بلند اوست
این روی تازگان که به نظم آفریدهام
ای آنکه تا عنان به هوای تو دادهام
از ناوک سخن صف خصمان دریدهام
هود هدی توئی و من از تو چو صَرصَری
بر عادیان جهل به عادت بزیدهام
آزردهام ز زخم سگ غَرچه لاجرم
خط فراق بر خط شروان کشیدهام
لیکن بدان دیار نیابم ز ترس آنک
پر آبهاست در ره و من سگ گزیدهام