ز باغ عافیت بوئی ندارم
که دل گم گشت و دلجویی ندارم
شاعر در این شعر از احساسات عمیق ناامیدی و تنهایی سخن میگوید. او به فقدان آرامش و خوشی در زندگی اشاره میکند و از عدم وجود عشق و دوستی در زندگیاش گلایه میکند. او نمیتواند غمهایش را تحمل کند و در تلاش برای یافتن آرامش و ارتباطات انسانی به بنبست میرسد. شاعر همچنین به مقایسه خود با دیگران میپردازد و میگوید که نه به شهرت و موفقیت آنها دست یافته و نه توان تحمّل دردهایشان را دارد. احساس کمبود در زندگی او و جستجوی مداوم برای چیزی که در دسترس نیست، مضامین اصلی این شعر هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز باغ عافیت بوئی ندارم
که دل گم گشت و دلجویی ندارم
بنالم کآرزوبخشی ندیدم
بگریم کآشنارویی ندارم
برانم بازوی خون از رگ چشم
که با غم زور بازویی ندارم
فلک پل بر دلم خواهد شکستن
کز آب عافیت جویی ندارم
بسازم مجلسی از سایهٔ خویش
که آنجا مجلس آشویی ندارم
چه پویم بر پی مردان عالم
کز آن سر مرحباگویی ندارم
بهر مویی مرا واخواست از کیست
که اینجا محرم مویی ندارم
گر از حلوای هر خوان بینصیبم
نه سکبای هر ابرویی ندارم
در این عالم که آب روی من رفت
بدان عالم شدن رویی ندارم
من آن زن فعلم از حیض خجالت
که بکری دارم و شویی ندارم
نه خاقانی من است و من نه اویم
که تاب درد چون اویی ندارم