نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدم
همچو جان بیسایه و چون سایه بیجان آمدم
شاعر در این شعر از جستجوی عشق و وصل معشوق صحبت میکند. او شبانه به کوی محبوب میآید و احساس میکند که تا حدی بیجان و بیسایه است. در میان جمع دوستداران، مانند سگی وفادار به دنبال محبوبش میگردد. کوی محبوبش برای او مانند شبستانی است که خود نتوانستهاست وارد آن شود و فقط سایهاش باقی مانده است. شاعر در اینجا به زیبایی چهره محبوب اشاره دارد و از نیروی عاشقانهاش سخن میگوید. او با خود به چراغی که نماد اشک و درد اوست اشاره میکند. همچنین از احساس خرسندی در هنگام نوشیدن شراب نزد محبوب و بیتوجهی به حسادتهای دیگران میگوید. در پایان، شاعر از دگرگونیهای شب و روز در عشق یاد میکند و به این نتیجه میرسد که در جستجوی معشوق، هر لحظهای برای او ارزشمند است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نیم شب پی گم کنان در کوی جانان آمدم
همچو جان بیسایه و چون سایه بیجان آمدم
چون سگان دوست هم پیش سگان کوی دوست
داغ بر رخ، طوق بر گردن خروشان آمدم
کوی او جان را شبستان بود زحمت برنتافت
سایه بر در ماند چون من در شبستان آمدم
آتش رخسار او دیدم سپند او شدم
بیمن از من نعره سر برزد پشیمان آمدم
با چراغ آسان نشاید بر سر گنج آمدن
من چراغ آه چون بنشاندم آسان آمدم
سوزن مژگانش از دیبای رخسارش مرا
خلعتی نو دوخت کو را دوش مهمان آمدم
دوست جام میْ کشید و جرعهها بر من فشاند
خاک او بودم سزای جرعهها زآن آمدم
از حسودانش نیندیشم که دارم وصل او
باک غوغا کی برم چون خاص سلطان آمدم
شامگه زین سر نه عاشق، کهآستان بوسی شدم
صبحدم زآن سر نه خاقانی، که خاقان آمدم