نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم
دردی است مرا در دل، باور نکنی دانم
این شعر درباره عشق و درد جدایی صحبت میکند. شاعر به معشوقش میگوید که او را کمتر نمیتواند فراموش کند و عذابی در دلش احساس میکند. شاعر به بوسه و وعدههای معشوق اشاره میکند و از بیوفایی او گله میکند. او در عین حال از خطراتی که در عشق وجود دارد، صحبت میکند و بیان میدارد که حتی اگر معشوق او را بکشد، همچنان به او وابسته است. در انتها، شاعر تأکید میکند که عشق و هوس در دلش همچنان زنده است و هیچ چیز نمیتواند این احساس را کاهش دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نازی است تو را در سر، کمتر نکنی دانم
دردی است مرا در دل، باور نکنی دانم
خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت
گر بوسه زنم پایت، سر بر نکنی دانم
گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی
عمری شد و زین وعده، کمتر نکنی دانم
بوسیم عطا کردی، زان کرده پشیمانی
دانی که خطا کردی، دیگر نکنی دانم
گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغت
خود دست به خون من، هم تر نکنی دانم
گهگه زنی از شوخی حلقهٔ در خاقانی
خانه همه خون بینی، سر درنکنی دانم
هان ای دل خاقانی سر در سر کارش کن
الا هوس وصلش، در سر نکنی دانم
گرچه به عراق اندر سلطان سخن گشتی
جز خاک در سلطان افسر نکنی دانم