کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم
شاعر در این شعر از عشق و معجزات آن صحبت میکند و به احساسات عمیق خود اشاره دارد. او از کفر به راز عشقش سخن میگوید و میپرسد چرا با وجود این عشق، نمیتواند آن را درک یا نشان دهد. او به سوز دلگیر عشق و آتش پنهانی که در وجودش وجود دارد، اشاره میکند و از اینکه در عمق وجودش، غم عشق را احساس میکند، ابراز تاسف میکند. شاعر همچنین به ناپایداری کارهایش در زمان خودپرستی اشاره کرده و میپرسد که چرا در این حالت، کمبود احساس و شور را تجربه میکند. در نهایت، او به تضاد هستی و نیستی در جهان اشاره میکند و از اینکه با وجود این پیچیدگیها هنوز نتوانسته به پاسخهای رضایتبخشی دست یابد، غمگین است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارم
دارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم
سوزی ز ساز عشقت در دل چرا نگیرم
رمزی ز راز مهرت در جان چرا ندارم
آتش به خاک پنهان دارند صبح خیزان
من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم
عید است این که بر جان کشتن حواله کردی
چون کشتنی است جانم، قربان چرا ندارم
نی کم سعادت است این کامد غم تو در دل
چون دل سرای غم شد شادان چرا ندارم
تا خود پرست بودم کارم نداشت سامان
چون بیخودی است کارم سامان چرا ندارم
مهتاب را به ویران رسم است نور دادن
پس من سراچهٔ جان ویران چرا ندارم
ریحان هر سَفالی پیداست آن من کو
من دل سفال کردم ریحان چرا ندارم
خاقانیم نه والله سیمرغِ نیست هستم
پس هست و نیست گیتی یکسان چرا ندارم