دل بشد از دست دوست را به چه جویم
نطق فروبست، حال دل به چه گویم
این شعر بیانگر درد و رنج شاعر از جدایی و غمهای عاطفی است. شاعر احساس ناامیدی و تنهایی میکند و از مشکلات و مصیبتهای زندگی شکایت دارد. او میگوید که نمیداند باید از چه کسی کمک بگیرد و در جستجوی آرامش است، اما این آرامش به نظر دور از دسترس میآید. شاعر خود را بهگونهای وصف میکند که گویی روحش در آتش اندوه سوخته و سیرت او مانند آهن، سرد و بیروح شده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که شاید سرنوشتش نیز او را به ناامیدی کشانده و نمیتواند امیدی به بهبود اوضاع داشته باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل بشد از دست دوست را به چه جویم
نطق فروبست، حال دل به چه گویم
نیست کسم غمگسار، خوش به که باشم
هست غمم بیکنار لهو چه جویم
چون به در اختیار نیست مرا بار
گرد سرا پردهٔ مراد چه پویم
زخم بلا را چو کعبتین همه چشمم
زنگ عنا را چو آینه همه رویم
از درِ من عافیت چگونه درآید
چون نشود پای محنت از سر کویم
بس که شدم کوفته در آتش اندوه
گوئی مردم نیَم که آهن و رویم
تیره شد آبم ز بس درنگ در این خاک
کاش اجل سنگ برزدی به سبویم
بخت ز من دست شُست شاید اگر من
نقش امید از رخ مراد بشویم
چون دل خود را به غم سپارم ازین روی
دشمن خاقانیم مگر که نه اویم