ای قوم الغیاث که کار اوفتادهام
یاری دهید کز دل یار اوفتادهام
در این شعر، شاعر به وضوح از ناامیدی و ضعف در زندگی سخن میگوید. او از قوم خود درخواست یاری میکند زیرا احساس میکند که از مسیر درست دور شده و در شرایط سختی قرار دارد. شاعر به مشکلات و بلاهایی که در زندگی با آنها مواجه شده، اشاره میکند و حسرت میزند که ای کاش یار وفادارش را از دست نمیداد. در پایان، او به عدم اعتبار و افت خود در جمع بازماندگان اشاره میکند؛ در واقع، بیانگر احساس تنهایی و انزوای اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای قوم الغیاث که کار اوفتادهام
یاری دهید کز دل یار اوفتادهام
از رهروان حضرت او بازماندهام
از کاروان گسسته و بار اوفتادهام
در صدر دیدهای که چه اقبال دیدهام
بر آستان نگر که چه زار اوفتادهام
از من دواسبه قافلهٔ صبر درگذشت
من در میان راه و غبار اوفتادهام
اندر بلا همی کنَدم آزمون بلی
در آتش از برای عیار اوفتادهام
ای کاش یار غار نرفتی ز دست من
اکنون که پای بر دم مار اوفتادهام
خاقانیِ عزیزْ سخن بودم ای دریغ
آخر چه اوفتاد که خوار اوفتادهام