خون دلم مخور که غمان تو میخورم
رحمی بکن که زخم سنان تو میخورم
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و درد شاعر است. شاعر از غم فراق معشوق صحبت میکند و میگوید که به خاطر عشق او، درد و غم را تحمل میکند. او از زخمها و غمهای ناشی از دوری محبوبش، همچنین از آروزی وصال و نوشیدن عشق او سخن میگوید. شاعر در ابیات مختلف تأکید میکند که همه رنجهایش به خاطر عشق اوست و حتی زهر دشمنان را نیز به یاد لبان محبوبش مینوشد. این نشاندهنده وفاداری و تألم عمیق او نسبت به معشوقش است. در نهایت، شاعر با تواضع از خود و عشقش سخن میگوید و به عشق و زیبایی معشوقش ارادت میورزد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خون دلم مخور که غمان تو میخورم
رحمی بکن که زخم سنان تو میخورم
هر می که دیده ریخت به پالونهٔ مژه
یاد خیال انس رسان تو میخورم
گفتی چه میخوری که سفالین لبت پر است
درد فراق ناگذران تو میخورم
ای ساقی، فراقِ گرانی همی برم
نوشی بزن سبک که گران تو میخورم
طعنه زنی مرا که غم جان همی خوری
جان آنِ توست من غم از آنِ تو میخورم
هر دشمنی که زهر دهد دوستگانیم
زهرش به یاد نوش لبان تو میخورم
گفتی که از سگان کهای، از سگان تو
کهآسیب دست سنگ فشان تو میخورم
رنجه مکن زبانت به دشنام چون منی
حقا که من دریغ زبان تو میخورم
بر دست تو چو تیر تو لرزم ز چشم بد
هرگه که زخم تیر و کمان تو میخورم
مسمار بر لبم زدی و نعل بر جبین
پس ذم کنی مرا که غمان تو میخورم
من خاک پایم آب دهان ز آتش هوات
وانگه چو نای دم ز دهان تو میخورم
کافور دان شود ز دم سرد من فلک
از بس که دم ز غالیه دان تو میخورم
بردی گمان که بر دل خاقانی اندهی است
من اندهش به بوی گمان تو میخورم
خاک توام ولیک چه خاکی که جرعه ریز
از جام شاه ملک ستان تو میخورم