گرچه به دست کرشمهٔ تو اسیرم
از سر کوی تو پای بازنگیرم
شاعر در این شعر از احساس عمیق عشق و وابستگی خود به معشوق میگوید. او با این که در زنجیر عشق معشوق اسیر است، تصمیم ندارد از او جدا شود. هرچند که زخمهای عشق او را میآزارد، اما عشق را مانند سپری در دل خود نگه داشته است. شاعر به معشوق اعلام میکند که هیچ راهی برای رهایی از عشق او ندارد و حتی اگر عافیت و آرامش به او هدیه شود، حاضر نیست این عشق را ترک کند. او بیمعشوق همچون شمعی است که در شب میسوزد و با هر صبحی که میرسد، احساس مرگ میکند. در نهایت، او از دلش خواستهاش را به زاری خاقانی تشبیه میکند و نالهاش را به او نسبت میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه به دست کرشمهٔ تو اسیرم
از سر کوی تو پای بازنگیرم
زخم سنان تو را سپر کنم از دل
تا تو بدانی که با تو راست چو تیرم
خصم و شفیعم توئی ز تو به که نالم
کز چو تو ناحقگزار نیست گزیرم
ساختهام با بلای عشق تو چونانک
گر عوضش عافیت دهی نپذیرم
بیتو چو شمعم که زنده دارم شب را
چون نفس صبحدم دمید، بمیرم
زخمهٔ عشق تو راست از دل من ساز
زاری خاقانی است نالهٔ زیرم