از هستی خود که یاد دارم
جز سایه نماند یادگارم
شاعر در این شعر به احساسات و تجربیات خود درباره گذر زمان و تنهایی میپردازد. او از حالت خود در زندگی و فقدان عشق صحبت میکند و اینکه تنها یادگار او سایهاش است. اگر سایهاش هم از او جدا شود، از حال و روزش تعجب نمیکند. او احساس میکند که در نبود یارش، سایهاش هم به او وفادار نیست. همچنین، ترس از انتقاد یا نفاق او را از بیان احساساتش منع میکند. در نهایت، او با نگرانی و حسرت به ایام عمر خود مینگرد و میداند که از کیسه عمرش چیزی کم میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از هستی خود که یاد دارم
جز سایه نماند یادگارم
ور سایه ز من بریده گردد
هم نیست عجب ز روزگارم
چون یار ز من برید سایه
چون سایه ز من رمید یارم
از همنفسان مرا چراغی است
زان هیچ نفس زدن نیارم
زان بیم که از نفس بمیرد
در کام، نفس شکسته دارم
چون همنفسی کنم تمنا
بر آینه چشم برگمارم
ترسم ز نفاق آینه هم
زان نتوانم که دم برآرم
خاقانیوار وام ایام
از کیسهٔ عمر میگزارم