تا چند ستم رسیده باشم
چون سایه ز خود رمیده باشم
در این شعر، شاعر به بیان درد و رنج خود میپردازد و از ستمهایی که به او رسیده میگوید. او احساس میکند که مانند سایهای از خود دور شده و توانایی نالیدن ندارد. شاعر از نبود انصاف در دیگران گلایه میکند و به شرایط دشواری که در آن قرار دارد، اشاره میکند. او به وضعیت خود بهعنوان سلطانی اشاره میکند که در درد و رنج به سر میبرد و در نهایت به این نتیجه میرسد که هرچند غم و اندوه را تجربه کرده، اما هنوز در پی راهی برای رهایی و بیان واقعیات خود است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا چند ستم رسیده باشم
چون سایه ز خود رمیده باشم
لب بسته گلو گرفته چون نای
نالان و ستم رسیده باشم
انصاف بده چرا ننالم
کهانصاف ز کس ندیده باشم
چند از سگ ابلق شب و روز
افتادهٔ سگ گزیده باشم
چند از پی آبدست هر خس
چون بلبله قد خمیده باشم
تا کی چو ترازو از زبانی
در گردن زه کشیده باشم
طیار شوم زبان ببرم
تا راست رَوی گزیده باشم
چون صبح و محک به راست گویی
گویای زبان بریده باشم
گوئی که ز غم مجوش و مخروش
این پند بسی شنیده باشم
در جوش و خروش ابر و بحرم
نتوانم کهآرمیده باشم
خاقانی دلفکارم آری
اندیک نه شوخدیده باشم