ز خاک پاشی در دستخون فروماندیم
ز پاکبازی نقش فنا فرو خواندیم
در این شعر، شاعر به وضعیت انسانی و دورانی که در آن زندگی میکند، اشاره دارد. او از رنج و عذابی که بشر از سرنوشت و علم فنا میکشد، صحبت میکند. با تکیه بر نمادهای مختلف، به این مسئله میپردازد که چگونه انسانها به زندگی و آرزوهای خود گرفتار هستند و چقدر زود این آرزوها به ناامیدی تبدیل میشود. از سرزنش و گلایههای دیرینش نسبت به تقدیر و سرنوشت سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه زبان و کلمات میتوانند به درد و رنج انسان بیفزایند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که این مشکلات و غمها به لحاظ وجودی، مانع از آزادی و راحتی انسانها شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز خاک پاشی در دستخون فروماندیم
ز پاکبازی نقش فنا فرو خواندیم
به نعش عالم جیفه نماز برکردیم
به فرق گنبد فرتوت خاک بفشاندیم
همه حدیث شما تیغ بود و گردن ما
نه گردنیم که از حکم سر برافشاندیم
چراغوار به کشتن نشسته بر سر نَطع
به باد سرد چراغ زمانه بنشاندیم
به یک دو شب به سه چار اهل پنج شش ساعت
به هفت هشت حیل نه ده آرزو راندیم
به بیست سی غم و چل پنجَهْ اندُهان چون صید
به شستِ واقعه هفتاد روز درماندیم
ز بس که تیغ زبان موی کرد خاقانی
تن چو موی به مویه ز تیغ برهاندیم