با بخت در عتابم و با روزگار هم
وز یار در حجابم و از غمگسار هم
در این شعر، شاعر از غم و مشکلات زندگی سخن میگوید و احساس تنهایی و محرومیت خود را در مواجهه با روزگار و یارانش بیان میکند. او به ناامیدی از زمانه اشاره دارد و میگوید که زندگیاش پر از آرزوها و انتظارهاست، در حالی که وفا و اعتماد در میان مردم کمرنگ شده است. همچنین، او به وضعیت خود در مقابل ستارهشناسی و سرنوشت اشاره میکند و در نهایت به این نکته اشاره دارد که با وجود تمام این دشواریها، خود را بر اهل سخن مستولی میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
با بخت در عتابم و با روزگار هم
وز یار در حجابم و از غمگسار هم
بر دوستان نکالم و بر اهل بیت نیز
بر آسمان وبالم و بر روزگار هم
اندر جهان منم که محیط غم مرا
پایان پدید نیست چه پایان کنار هم
حیرانم از سپهر چه حیران؟ که مست نیز
محرومم از زمانه، چه محروم؟ خوار هم
روزم به غم فرو شُد، لابل که عمر نیز
حالم به هم برآمد لابل که کار هم
کس را پناه چون کنم و راز چون دهم
کز اهل بینصیبم و از رازدار هم
بر بویِ همدمی که بیابم یگانه رنگ
عمرم در آرزو شد و در انتظار هم
امروز مردمی و وفا کیمیا شده است
ای مرد! کیمیا چه؟ که سیمرغوار هم
بر مردم اعتماد نمانده است در جهان
گفتی که اعتماد، مگو زینهار هم
گویند کار طالع خاقانی از فلک
امسال بد نبود، چو امسال، پار هم
با این همه به دولت احمد در این زمان
سلطان منم بر اهل سخن، کامکار هم