دل پردهٔ عشق توست برگیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
در این شعر، شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که پرده عشق را کنار بزند و هدیه وصال را بپذیرد. شاعر به تن خود اشاره میکند و میگوید که این تن نیز خدمتگزار کوی محبوب است و ارزش کمتری از زنجیر ندارد. با وجود اینکه تلاش کردهاند تا عشق را بیابند، به نتیجهای نرسیدهاند و میدانند که در دل گمراهی که عاشق است، تقصیری وجود ندارد. در ادامه، شاعر به قضا و مقدار بد نیز اشاره کرده و میگوید که تیر عشق از دست محبوب نشأت گرفته و نام او بر آن نقش بسته است. در پایان، شاعر به خود و ناچیزی خود اشاره میکند و میگوید که حتی اگر به هیچ شناخته نشود، باز هم از هیچ نگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل پردهٔ عشق توست برگیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
تن هم سگ کوی توست دانی
دانم که نیرزدت به زنجیر
گفتی که بجوی تا بیابی
جستیم و نیافتیم تدبیر
در کار دلی که گمره توست
تقصیر نمیکنی ز تقصیر
تیری ز قضای بد سبق کرد
آمد دل من بخست برخیٖر
آن تیر ز شست توست زیرا
نام تو نوشته بود بر تیر
خاقانی اگرچه هیچ کس نیست
هم هیچ مگو، به هیچ برگیر