عشقت چو درآمد ز درم، صبر به در شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
این شعر بیانگر تجربه عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. شاعر میگوید که وقتی عشق به دلش وارد شد، صبرش به پایان رسید و حالش کاملاً تغییر کرد. او از عهدی که داشت و دوری معشوق میگوید که حالا به پایان رسیده است. عشق معشوقش به شدت بر او تأثیر گذاشته و زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر به حسرت روزی که به وصال محبوب برسد اشاره میکند و از تاریکی روزهایش در نبود او سخن میگوید. او در آخر از دلش میخواهد که خرسند باشد و به آنچه خداوند مقدر کرده است راضی باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشقت چو درآمد ز درم، صبر به در شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بُد و دوْری که مرا صبر و دلی بود
آن عهد به پای آمد و آن دوْر به سر شد
تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل خاقانی، خرسند همی باش
بر هرچه خداوند قضا راند، قدر شد