روی تو چون نوبهار جلوهگری میکند
زلف تو چون روزگار پردهدری میکند
غزل شاعر در مورد زیبایی و محبوبیت معشوقش است. او میگوید که چهره معشوق مانند بهار درخشان است و موهایش شبیه پردهای است که رازها را فاش میکند. شاعر به زیبایی چشمهای معشوق اشاره میکند که مثل سحرگاهها محوکننده است و به این فکر میکند که حتی اگر کسی مثل سامری در عشقش دچار مشکل شود، باز هم زیبایی چشمهای معشوق مدهوشکننده است. شاعر احساس میکند که عشق معشوق او را از خود بیخبر میکند و از طرفی اگر بخواهد به زلفهای بلند معشوق دست بزند، آن زلفها بازیگری میکنند و او را بیشتر به دردسر میاندازند. او از عشقش راضی است ولی میداند که دلش هیچگاه کاملاً آسوده نمیشود. در پایان، شاعر به نقص عقل خود در برابر عشق اشاره میکند و میگوید که عقل در برابر زیبایی و جذابیت معشوق عاجز است و نمیتواند عشق را درک کند، بلکه تنها به فریبندگی آن غبطه میخورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روی تو چون نوبهار جلوهگری میکند
زلف تو چون روزگار پردهدری میکند
والله اگر سامری کرد به عمری از آنک
چشم تو از سحرها ماحضری میکند
مفلسی من تو را از بر من میبرد
سرکشی تو مرا از تو بری میکند
گر بکشم گه گهی زلف دراز تو را
طرهٔ طرار تو طیرهگری میکند
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی اَست
لیک بدان نیست او جمله بری میکند
عقل چه همتای توست کز تو زند لاف عشق
مینشناسد حریف خیرهسری میکند
عشوهگری میکند لعل تو و طرفه آنک
عقل چو خاقانیی عشوهخری میکند