دلبر آن به که کسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
این شعر به توصیف حالاتی میپردازد که عشق و دلبر در آن وجود دارند. شاعر میگوید دلبر آن کسی است که کسی او را نشناسد و نوبر کسی است که خسش را نشناسند. او به زیبایی و فضایل عاشق که در خفا و بیخبر از دنیا هستند، اشاره میکند. شاعر به بررسی دشواریهای عاشق و درد او میپردازد که حتی پزشک نیز نمیتواند او را درک کند. در پایان، شاعر به بخت خوشی اشاره میکند که کسی از آن بیخبر است و عشق را با پرندهای آزاد مقایسه میکند که از قفس رهایی یافته است. این اشعار حاکی از غم، زیبایی و عمق عشق و عشقورزی در زندگی انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دلبر آن به که کسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
ماه سی روزه به از چارده شب
که نه سگ نه عسسش نشناسد
مست به عاشق و پوشیده چنانک
کس خمار هوسش نشناسد
دل هم از درد به جانی به از آنک
هر طبیبی مجسش نشناسد
بخبخ آن بُختی سرمست که کس
های و هوی جرسش نشناسد
کو سواری که شود کشتهٔ عشق
عقل داغ فرسش نشناسد
عاشق از روی شناسی به بلاست
خرم آن کس که کسش نشناسد
عشق را مرغ هوائی باید
کاین هواگون قفسش نشناسد
استخوانی طلبد جان همای
که به صحرا مگسش نشناسد
آسمان هرچه بزاید بکشد
زانکه فریادرسش نشناسد
روستم بین که به خون ریز پسر
کند آهنگ و پسش نشناسد
خوش نفس دارد خاقانی لیک
چرخ، قدر نفسش نشناسد