عقل ز دست غمت دست به سر میرود
بر سر کوی تو باد هم به خطر میرود
شاعر در این شعر از غم و ناراحتی ناشی از دوری معشوق سخن میگوید و تأثیر آن را بر حال و روز خویش بیان میکند. او اشاره میکند که عقلش به خاطر غم عشق در حال از دست دادن است و حتی باد به عشق معشوقش در حال خطر است. شاعر میگوید که در غم معشوق، آرامش و راحتی از او دور میشود و به هر گوشهای که میرود، فتنه و آشوب به دنبال اوست. او علاقهاش به وصال معشوق را با تمام وجودش ابراز میکند و حتی اگر به قیمت از دست دادن خود باشد، راضی است. با وجود اینکه در اینجا از عشق و دلتنگیاش صحبت میکند، در حضور معشوق تنها به ارزشهای مادی فکر میکند. در نهایت، حال و روزش به گونهای است که حس میکند از زندگی و عشقش جدا شده و حالش مانند حکایتی نگرانکننده و پریشان است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عقل ز دست غمت دست به سر میرود
بر سر کوی تو باد هم به خطر میرود
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در
عافیت از راه بام، زود به در میرود
از تو به جان و دلی مشتریم وصل را
راضیم ار زین قدر بیع به سر میرود
گرچه من اینجا حدیث از سر جان میکنم
نزد تو آنجا سخن از سر و زر میرود
جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک
شعر به وصف توام چون زر تر میرود
نیستی آگه ز حال کز صف عشّاق تو
حالِ چو خاقانیای زیر و زبر میرود