خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد
سرگشته میدود به خیالش کجا رسد
این شعر به عمق عشق و yearning (نایافتنی) شاعر اشاره دارد. شاعر در تلاش است تا به وصال معشوق برسد، اما اعتراف میکند که در این مسیر، حسی از ناامیدی و سرگشتگی دارد. او به تصویرهای زیبایی چون آفتاب، ماه، و جواهرات اشاره میکند تا نشان دهد که چقدر دور از دسترس و غیرقابل وصول است. در نهایت، شاعر به غم و درد ناشی از عشق میپردازد و حال معشوق را از دور نگریسته و میگوید که با وجود تمام تلاشها، به وصال و درک معشوق نخواهد رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد
سرگشته میدود به خیالش کجا رسد
چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش
دیوانهای چو من به هلالش کجا رسد
خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
فتراک او بلندتر از چتر سنجری است
دست من گدا به دوالش کجا رسد
تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد