آتش عیارهای آب عیارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
این شعر از مضامین عاشقانه و دردناک برخوردار است. شاعر در آن به تأثیر عشق بر دل و جان خود اشاره میکند و میگوید که آتش عشق موجب میشود تا او غمها و دردهای زیادی را تحمل کند. او به زیباییهای معشوق اشاره کرده و از زلف و چهرهاش یاد میکند. همچنین، شاعر از آشفتگی دل و بیقراریهای ناشی از عشق سخن میگوید و اینکه عشقش او را به گونهای تهی میکند که گویی همه چیزش را از دست داده است. در نهایت، شاعر با دلی غمگین، احساس میکند که عشق به شدت او را تحت تأثیر قرار داده و زندگیاش را دگرگون کرده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتش عیارهای آب عیارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
زلف چلیپاخَمش در بن دیْرم نشاند
لعل مسیحادَمش بر سرِ دارم ببرد
نالهکنان میدوم سنگ به بر در، چو آب
کهآب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو اَست
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم
دل به قراری که رفت، رفت و قرارم ببرد
دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
عشق برون آورد مُهره ز دندان مار
آمد و دندانکنان در دم مارم ببرد
گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند
آب رخم هم به آب، گریهٔ زارم ببرد