آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
این شعر دربارهٔ عشق و عذابهای آن است. شاعر از شدت عشق خود میگوید که صبرش به تلاطم افتاده و وجودش تحت تأثیر این عشق به آب تبدیل شده است. او درگیر حسرت و جدایی است و عشق را چون آتشی در جان خود احساس میکند. شاعر به تجلیات عشق در شب و نورانی شدن دلش در تاریکی اشاره میکند و بیان میکند که با وجود زیباییهای عشق، عمرش به سرعت میگذرد و زندگیاش به تباهی میرسد. در پایان، او حسرتی عمیق از تباهی و غارت عشق را ابراز میکند و به ناامیدی از وفاداری و ارزش واقعی آن اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
شب همه مهتاب و من کردم سربازیی
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت
باک نکردم که صبح آفت نقّاب شد
این چه حدیث است باز، من که و عشق تو چه
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
هستی خاقانی اَست غارت عشق ای دریغ
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد