ازین دهرنگتر یاری نپندارم که دارد کس
وزین بینورتر کاری نپندارم که دارد کس
در این شعر، شاعر به وضعیت دل و زندگی خود میپردازد و احساساتی عمیق را توصیف میکند. او میگوید که از رنگها و نورها یاری نمیطلبد و هیچ چیز را فراتر از غم و درد خود نمیبیند. او میگوید تنها یک تار خون آلود از وجودش باقی مانده و از این حالتی که در آن است، کسی دیگر نمیتواند باشد. حتی اگر در زیر هر سنگی، فردی با مقام و فضیلت باشد، شاعر باور دارد که هیچ کسی به اندازه او از رنج و مصیبت آگاهی ندارد. در نهایت، او با اشاره به نسیم صبح، به یک نوع امید بهبود اشاره میکند، اما همچنان غم و اندوه در دلش باقی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ازین دهرنگتر یاری نپندارم که دارد کس
وزین بینورتر کاری نپندارم که دارد کس
نماند از رشتهٔ جانم بجز یک تار خونآلود
ازین باریکتر تاری نپندارم که دارد کس
مرا زلف گرهگیرش گره بر دل زند عمدا
ازین بدتر گرهکاری نپندارم که دارد کس
دهم در منیزید دل دو گیتی را به یک مویش
ازینسان روز بازاری نپندارم که دارد کس
نسیم صبح جانم را ودیعت آورد بویش
ازین بِه تحفه در باری نپندارم که دارد کس
اگر در زیر هر سنگی چو خاقانی سری بینی
ازین برتر سخن باری نپندارم که دارد کس