اول از خود بری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
این شعر بیانگر عشق و تمایل شاعر به معشوق است. شاعر ابتدا به بیان قدرت عشق میپردازد و میگوید که اگر خود را از وابستگیها آزاد کند، میتواند معشوق را به دست آورد. او عشق را بالاتر از قوانین و مذهبها میداند و برای رسیدن به عشق، حتی حاضر است از اصول خود دور شود. همچنین بیان میکند که وجودش به معشوق وابسته است و در صورت نیاز، میتواند مانند لشکری به حمایت و طرفداری از معشوق بپردازد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در دنیا تنها عشق است که او را زنده نگه میدارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اول از خود بری توانم شد
پس تو را مشتری توانم شد
بر سر تیغ عشق سر بنهم
گر پیات سرسری توانم شد
عشق تو چون خلاف مذهبهاست
خصمِ مذهبگری توانم شد
تا به اسلام عشق تو برسم
بندهٔ کافری توانم شد
جان من تا ز توست آنجائی
من کجا ایدری توانم شد
یار چون لشکری شود من نیز
بر پیاش لشکری توانم شد
گفت خاقانی از خدا برَهم
گر ز عشق بری توانم شد