دل رفت و میندانم، حالش که خود کجا شد
آزار او نکردم، کویی دگر چرا شد
این شعر درباره دلتنگی و جستجوی او برای کسی است که به دلش رفته و او را گم کرده است. شاعر از سرنوشتی نگرانکننده یاد میکند و میگوید که در جستجوی آن عشق ناپیدا، به هرجا که فکر میکند میرود، اما نتیجهای نمیگیرد. دلشکستگی او عمیق است و گویی معشوقش به طور ناگهانی ناپدید شده است. در نهایت، کودکی به او خبر میدهد که دل شکستهای را دیده که در دام زلف یاری گرفتار شده است. این اشاره به عشق و رنجهای آن دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل رفت و میندانم، حالش که خود کجا شد
آزار او نکردم، کویی دگر چرا شد
هر جا که ظن ببردم، رفتم طلب بکردم
پایم به سنگ آمد، پشتم ز غم، دو تا شد
چندان که بیش جستم، کم یافتم نشانش
گویی چه حالش افتاد، یارب دگر کجا شد؟
بردم بدو گمانی، کز عشق گشت رسته
مانا که گشت عاشق، ظنم مگر خطا شد
یا آب بود و ناگاه، اندر زمین فرو شد
یا مرغ بود و از دام، پرّید در هوا شد
گفتم: دلی که دیده است، پیر و غریب و خسته؟
کهامروز چند روز است، کز پیش ما جدا شد
ناگاه کودکی گفت: دیدم دلی شکسته
در دام زلف یاری، افتاد و مبتلا شد