چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
این شعر درباره عشق و تپشهای دل است. شاعر از شور و شوقی که عشق ایجاد کرده سخن میگوید و بیان میکند که هیچ راهی برای بازگشت از این احساسات وجود ندارد. او دل را به پای عشق میسپارد و از قدرت و زیبایی عشق سخن میگوید. چالشها و دردهایی که از عشق به وجود میآید را میپذیرد و تأکید میکند که در این دنیای پر درد، تلاش برای یافتن آرامش لازم است. شاعر همچنین به عدم توانایی انسانها در فراموش کردن عشق و عواقب آن اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین کاری که درجنبید نتوان آرمید
بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
اندرین خمخانه صافی از پی دُرد است و ما
دُرد پُر خوردیم اکنون صاف میباید مزید
در خراباتی که صاحبدرد او جانهای ماست
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید