دل زخم تو را سپر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
در این شعر، شاعر به عمق درد و رنج ناشی از عشق خود اشاره میکند. او میگوید که زخمهای روحیاش هنوز التیام نیافته و عشق او به معشوقش شدید و بینهایت است. شاعر احساس میکند که در این عشق تنها و رنجور است و هیچ کس دیگری در زندگیاش وجود ندارد که بتواند دردش را بفهمد. او عشق را همچون سرنوشتی اجتنابناپذیر میبیند که نمیتواند از آن رهایی یابد و در نهایت به جستجوی محبت و توجه معشوقش دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل زخم تو را سپر ندارد
آماج تو جز جگر ندارد
شرط است که بر بساط عشقت
آن پای نهد که سر ندارد
وین طَرفه که در هوای وصلت
آن مرغ پرد که پر ندارد
عشق تو چو چنبر اجل شد
کس نه که بر او گذر ندارد
در درد توام، تو فارغ از من
کس دردی ازین بتر ندارد
خاقانی از آن توست دریاب
کو جز تو کسی دگر ندارد