مرا وصلت به جانی برنیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
شاعر در این شعر از عشق خود به معشوق صحبت میکند و بیان میکند که وصل به او برایش محال است، حتی اگر جانش را نیز بدهد. او به دیدار از دور قناعت کرده و میداند که این عشق تنها زمانی ممکن میشود که جانش برنیاید. شاعر احساس میکند که دلش، به خاطر فاصله و عدم دسترسی به معشوق، بابت این عشق آزار میبیند. او به میدان عشق میتازد، اما میداند که ممکن است به نتیجهای نرسد. در نهایت، شاعر از وضعیت بد خود در عشق سخن میگوید و acknowledges that his suffering might not be worse than what او در حال حاضر تجربه میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا وصلت به جانی برنیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
به دیداری قناعت کردم از دور
که تو ماهی و مه در بر نیاید
بدان شرطی فروشد دل به کویت
که تا جان برنیاید، برنیاید
تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست
برای خشکجانی برنیاید
به میدان هوا درتاختم اسب
به اقبالت مگر در سر نیاید
اگر روزم فرو شُد در غم تو
فرو شو گو قیامت برنیاید
بد آمد حال خاقانی ز عشقت
سپاسی دارد ار بدتر نیاید