پردهٔ نو ساخت عشق، زخمهٔ نو درفزود
کرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود
شاعر در این شعر به بیان تجربیات عاشقانه و درد جدایی میپردازد. او از عشق به عنوان نیرویی قدرتمند یاد میکند که دیگر تمام وجودش را تسخیر کرده و او را به شدت تحت تاثیر قرار داده است. عشق او باعث درد و رنج شده و احساس میکند که همه چیز را از او گرفته است. هجران تو را از وصال بهتر میداند و به یادآوری شخصی دیگر نمیپردازد، بلکه فقط به عشق خودش و درد آن اشاره دارد. در نهایت، چشم و دلش به خاطر زیبایی معشوقش آشفته و بیقرار شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پردهٔ نو ساخت عشق، زخمهٔ نو درفزود
کرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود
لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشاد
گر همه در خون کِشد، پشت نباید نمود
دل ز کفم شد دریغ سود ندارد کنون
سنگ پیاله شکست گربه نواله ربود
زآتش هجران تو دود به مغزم رسید
اشک ز چشمم گشاد مایهٔ اشک است دود
عشق چو یکسر بود هجران، خوشتر ز وصل
باده چو دُردی بود دیر نکوتر که زود
کشتن من یاد کن، یاد دگر کس مکن
گوش مرا مشنوان آنچه نیارم شنود
چشم سیاه تو دید دل ز برم برپرید
فتنهٔ خاقانی اَست این دلِ کورِ کبود