هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسد
شاعر در این شعر از احساس غم و اندوهی که بر دلش سنگینی میکند، سخن میگوید. او با بیامیدی به دنیا و زیباییهای آن اشاره دارد و میگوید که حتی وقتی به گلستانی نگاه میکند، درد و خاری به دلش میرسد. او امیدی به بهبود وضعیت خود ندارد و احساس میکند که به دور از زیباییها و شادیهاست. شاعر در جستجوی مرهمی برای زخمهایش است و در نهایت با اشاره به کاروان صبر، به حالتی از انتظار و تحمل اشاره میکند که ممکن است روزی به آرامش برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسد
چشم اگر بر گلستانی افکنم
از ره گوشم به دل خاری رسد
نیست امیدم که در راه دلم
شحنهٔ امید را کاری رسد
نیستم ممکن که در باغ جهان
دست من بر شاخ گلناری رسد
آسمان گر فیالمثل پاره کنند
زان نصیب من کلهواری رسد
زخمها را گر نجویم مرهمی
آخر افغان کردنم باری رسد
از تو پرسم در چنین غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد
پی گرفتم کاروان صبر را
بو که خاقانی به سرباری رسد