غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۶

سرودهٔ خاقانی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید

دل‌ها در آتش افتد دود از میان برآید

۲

در آرزوی رویت، بر آستان کویت

هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید

۳

تا تو سر اندر آری، صد راز سر برآری

تا تو به بر درآئی، صد دل ز جان برآید

۴

خوی زمانه‌داری ممکن نشد که کس را

یک سود در زمانه بیصد زیان برآید

۵

کارم بساز! دانم بر تو سبک نشیند

جانم مسوز! دانی بر من گران برآید

۶

هر آه کز تو دارم آلودهٔ شکایت

از سینه گر برآید هم با روان برآید

۷

خاقانی است و جانی از غم به لب‌رسیده

چون امر تو درآید هم در زمان برآید

بازگشت به سروده‌های خاقانی