هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
در این شعر، شاعر به وصف زیبایی و جذبهی محبوب میپردازد که بر دلها تأثیر عمیق میگذارد. هر تار موی محبوب مانند دلیری است که به جانها میزند و عشق را به ستیز میکشاند. جذبه و زیبایی او حتی کافران را نیز به تسلیم و عبادت وا میدارد. زلف او به مثابهی سلاحی در میدان جنگ و عشق عمل میکند و دلها را به سجده وادار میسازد. شاعر در پایان به ضرورت شکرگزاری و ارادت در برابر این زیبایی و عشق اشاره میکند و آرزو میکند که نامش در بارگاه شاهی تازه و زنده بماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش
تسبیح درآموزد، زُنّار دراندازد
دلها به خروش آید چون زلف برافشاند
جانها به سجود آید چون پرده براندازد
در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل
من زر و سر اندازم گر کس شکر اندازد
از روی کلهداری بر فرق سراندازان
از سنگدلی هر دم سنگی دگر اندازد
هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم
در عشق چنین باید آن کس که سر اندازد
این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
تا تازه کند نامش در بارگه شاهی
کهافلاک به نام او طرز دگر اندازد