صد یکِ حسن تو نوبهار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
در این شعر، شاعر به زیبایی و بینظیری عشق و محبوب خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچ چیز قادر به تحمل و مقابله با شدت عشق او نیست. او میگوید که در زمانهای که به سختیها و جنگها پرداخته میشود، کسی به زیبایی و قدرت محبوبش نیست و در عشق او هیچ راه فراری وجود ندارد. همچنین خاطرنشان میکند که شخصی که غم عشق را تجربه کرده، نمیتواند از آن شانه خالی کند، زیرا این غم جزو واقعیتهای عمیق زندگیاش است. در پایان، شاعر با اشاره به اینکه سلامت و عشق نمیتوانند در کنار هم باشند، به ناگزیری از عشق و دردش اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صد یکِ حسن تو نوبهار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
عشق تو گر بر قرارِ کار بماند
کار جهان تا ابد قرار ندارد
تیغ جفا در نیام کن که زمانه
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
بر تو مرا اختیار نیست که شرط است
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
از تو نشاید گریخت خاصه در این دور
مردم آزاده زینهار ندارد
آنکه غم عشق توست ناگُزِرانش
عذر چه آرد که غمگسار ندارد
خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم
مارگزیده قوام مار ندارد
ای دل خاقانی از سلامت بس کن
عشق و سلامت به هم شمار ندارد