دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
این شعر به توصیف عشق و دلتنگی شاعر میپردازد. او از عشق معشوقش میگوید که دلش در خیال او به شدت میتپد و هر لحظه جان تازهای به پای او میریزد. لبخند معشوق باعث شادی دیگران میشود و شاعر به زیباییهای او اشاره میکند. همچنین، او از درد و رنج جدایی و تأثیر آن بر زندگیاش سخن میگوید، بهطوریکه جدایی او را دچار عذابها و دلتنگیهای شدید میکند. در نهایت، شاعر آرزو میکند که حتی یک شب وصال معشوق را تجربه کند و از آن خوشی و سروری بپوشاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل پیش خیال تو صد دیده برافشاند
در پای تو هر ساعت جانی دگر افشاند
لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد
کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند
شو آینه حاضر کن در خنده ببین آن لب
گر دیده نهای هرگز کاتش گهر افشاند
از هجر تو در چشمم خورشید شود سفته
از بس که مرا الماس اندر بصر افشاند
نیش سر مژگانت ببرید رگ جانم
زان هر نفسی چشمم خون جگر افشاند
گر در همه عمر از تو وصلی رسدم یک شب
مرغ سحری بینی حالی که پر افشاند
بر تارک خاقانی از وصل کلاهی نه
تا دامن خرسندی از خلق برافشاند