دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
صبر پی گم کرد چون همدست دستانت نبود
در این اشعار، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و ناامیدی خود میپردازد. او از سختیهایی که به خاطر عشق کشیده، صحبت میکند و به ناکامیهایش در این راه اشاره میکند. شاعر به توصیف زیباییها و لذتهایی میپردازد که نتوانسته به آنها دست پیدا کند. همچنین، او به نداشتن شراکت و همراهی در عشق خود اشاره میکند و تأکید میکند که کارها و امیدهایش بینتیجه ماندهاند. در نهایت، شاعر به حسرت و درد ناشی از این عشق اشاره میکند و میگوید که تمام تلاشهایش برای رسیدن به معشوق نیز ثمری نداشته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
صبر پی گم کرد چون همدست دستانت نبود
صدهزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
خوشدلی گفتی که داری اللهالله این مگوی
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
فتنه را بر سر گرفتم چون سرِ کار از تو داشت
عقل را در پا فکندم چون به فرمانت نبود
وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
آتش غم در دل تابان خاقانی زدی
این همه کردی و میگویم که تاوانت نبود