هر که به سودای چون تو یار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
این شعر درباره عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر به عشق معشوق خود اشاره میکند و میگوید که کسی که به امید دوستی او زحمت کشیده، از قید و بند روزگار رها شده است. او همچنین بیان میکند که تحمل غم معشوق بسیار دشوار است، به ویژه در شرایطی که افرادی به او کمک نمیکنند. عشق او همچون آتش در عقل او شعلهور شده و آثار آن در دل عاشقان باقی مانده است. شاعر به ارزش بالای عشق اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که جدایی معشوقش، عمرش را تحت تأثیر قرار داده و انتظار وصال او را در دل خود نگه داشته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که به سودای چون تو یار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
در غم تو سخت مشکل است صبوری
خاصه که عالم ز غمگسار بپرداخت
عشق تو در مرغزار عقل زد آتش
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس
کیسه به جای یکی هزار بپرداخت
هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم
اولش از نقدِ اختیار بپرداخت
خاطر خاقانی از برای وصالت
گوشهٔ دل را به انتظار بپرداخت