به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
در این شعر، شاعر به توصیف حال و هوای عشق و اثرات عمیق آن بر زندگیاش میپردازد. عشق به جایی رسیده که به جای جان انسان نشسته و وجود او را پر کرده است. او به سپاه عشق اشاره میکند که به دلش حمله کرده و خیالات محبوب به جانش نفوذ کردهاند. شاعر از درد و رنجی که عشق برایش به همراه داشته، شکایت میکند و به زنگزدگی صبرش اشاره میکند. او همچنین به بلای عشق و تأثیر عمیق آن بر وجودش اشاره میکند و در انتها به فریب خوردن از امیدی که به این عشق دارد، اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست
سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت
درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد
مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد
تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست
به امید این حدیث چگونه توان نشست