در عشق تو عافیت حرام است
آن را که نه عشق پخت، خام است
این شعر دربارهٔ عشق و دردهایی که از آن ناشی میشود صحبت میکند. شاعر بیان میکند که در عشق، آرامش وجود ندارد و فقط کسی که عشق را نمیشناسد از این موضوع بیخبر است. هیچ منفعتی از عشق وجود ندارد جز عدم وجودی که ادامه دارد. راه به وصال معشوق بسیار دشوار و طولانی است. عشق به معشوق، شهری را در خود محصور کرده و شاعر در کوشش برای درک این وضعیت است. دیدار معشوق به دلیل جفای او، تا ابد ممنوع است. هر دل پر از داغهای مختلف است و این داغها نامهای گوناگونی دارند. در نهایت، شاعر از دیگران میخواهد که از خاقانی بپرسند که چه داغی به نام اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در عشق تو عافیت حرام است
آن را که نه عشق پخت، خام است
کس را ز تو هیچ حاصلی نیست
جز نیستیی که بر دوام است
صدساله ره است راه وصلت
با داعیهٔ تو نیمگام است
شهری ز تو مست عشق و ما هم
این باد ندانم از چه جام است
ز آن نیمه که پاکبازی ماست
با درد تو داو ما تمام است
ز آنجا که جفای توست بر ما
دیدار تو تا ابد حرام است
هر دل ز تو با هزار داغ است
هر داغی را هزار نام است
خاقانی را ز دل خبر پرس
تا داغ به نام او کدام است