کیست که در کوی تو فتنهٔ روی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبهای که وجود معشوقش دارد اشاره میکند و بیان میکند که در مسیر او، فتنه و جاذبهای وجود دارد که بر دیگران تأثیر میگذارد. او از درد جدایی و عشق خود میگوید و احساس میکند که طاقت جدایی از معشوقش را ندارد. شاعر به تضاد میان زیبایی معشوق و سختیهای عشق اشاره میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که او و جانش به طور کامل تحت تأثیر وجود معشوقش هستند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کیست که در کوی تو فتنهٔ روی تو نیست
وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست
فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک
راستی کار او جز خم موی تو نیست
روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد
آه که خوی بدت در خور روی تو نیست
با غم هجران تو شادم ازیرا مرا
طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست
روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک
آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست
بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک
جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست